ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مامانی خوب بود؟؟؟

این دو روز پسر گلمو بردیم بیرون، شب اول بابایی در فضای باز بهمون شام داد که چه چسبید، و امروز که چهارشنبه بود مامان با هماهنگی مامانی اینا بردیمش پارک بانوان، این بار دوم حضور ابوالفضل درپارک بانوان بود، اولین بار وقتی تو دلم بودی بردمت... چون هوا کمی سرد بود خیلی می ترسیدیم که از کریرت بیرون بیاریمت که نکنه خدای نکرده سرما بخوری، ابوالفضل مامانی واقعا دوستت دارم... ...
30 شهريور 1390

5 دقیقه...

عزیزم الان که 43 روز از تولدت میگذره، باورت نمیشه اگه بگم طاقت حتی 5 دقیقه دوری ازتو ندارم و خیلی زود به زود دلتنگت می شم، عزیزمممممممممممممی این عکسو همین الان که دارم این پست و برات میزارم ازت انداختم... ...
27 شهريور 1390

خاطره روز زایمان...

پانزدهم مرداد 90 مصادف بود با 5 رمضان، 6 آگوست، من و بابایی خونه ی مامانم اینا بودیم، شب و همه خیلی دیر خوابیدن، دیگه شکمم حسابی سفت شده بود و سر پسر و زیر دستم حس می کردم، بعد از سحر مامان اینا نخوابیدن، ولی من برای نماز بیدار شدم، تو خونه همهمه بود، منا و مریم کلی هیجان زده بودن، منم مثلا داشتم خودمو کنترل می کردم، ساعتهای یک ربع به هفت صبح شروع کردیم به آماده شدن، آخرین عکسها رو انداختیم، حسابی گرسنه بودم، از شب قبل ساعت 10 چیزی نخورده بودم، شام هم خیلی سبک خورده بودم، شب قبل به تمامی دوستان و اقوام و آشناها پیامک داده بودم و اونا هم برام آرزوی موفقیت کرده بودن. بعد از انداختن عکسها ( اونم چه عکسهایی الان که نگاه می کنم خندم می گیر...
27 شهريور 1390

چله و خواستگاری

٥شنبه چله ی ابوالفضلم بود، رفتیم خونه ی مامانی اینا و اونجا حموم کردیم، بعدازظهرش با ابوالفضل رفتیم خواستگاری برای دایی حسن، که تو این جلسه کلی آبروداری کرد و هیچ جیک نزد، شبش خونه ی مامانی موندیم و جمعه بابا اومد دنبالمون و برگشتیم... ...
27 شهريور 1390

تولد یه دوست اینترنتی...

دوستای عزیز آقا طاها روز 19 شهریور قدم به این دنیا گذاشت، خوشحالم که هر دوشون سلامتن، از اینجا به خانوادشون تبریک می گم... http://tahajan.niniweblog.com/   تولد تولد تولدت مبارک... ...
22 شهريور 1390

2 اتفاق جدید...

جات و عوض کردم، خوابیدی، بلند که شدی، شیر خوردی، سکسکه کردی، گذاشتمت روی پاهام، بشکن زدم، دیدم برگشتی، چند باری اینکار و تکرار کردم، به طرف صدا برگشتی، خیلی ذوق کردم، آخه قبلا به این وضوح بر نمی گشتی، یا یه باری برمیگشتی و بار بعد بی خیال می شدی، خلاصه رفتم یه جقجقه آوردم، جقجقه رو به هر طرف تکون میدادم عکس العمل نشون میدادی، خیلی خیلی خیلی برام هیجان آور بود... اتفاق جدید دیگه این بود که عطسه کردی و پستونکت پرت شد بیرون، خیلی بامزه و جدید بود... ...
22 شهريور 1390